داستان 1 - تاریخ: 1396/10/25 ساعت: 17:00
یک روز من دنبال کفشم می رفتم مامانم گفت اگردنبال کفش های خودت می گردی توی یخچال است.
ادامه ی خاطره ی 1 - تاریخ: 1396/10/15 ساعت: 17:03
من که الان به خودم میخندم . من 2 ساعت خندیدم
خاطره ى ٣ - تاریخ: 1396/10/15 ساعت: 17:03
من در كلانتري بودم جرمي هم انجام نداده بودم انجا سوتي بدي دادم سروان را كتك زدم
خاطره ی 4 - تاریخ: 1396/10/15 ساعت: 17:03
من در مدرسه بودم ماشین معلم ام اژیر زد . او از کلاس خارج شد .من هم با او رفتم و با دزد جنگیدیم
توضیح - تاریخ: 1396/10/13 ساعت: 21:28
سلام من در این وبلاگ خاطرات ام را و داستان می گذارم
نظرسنجی - تاریخ: 1396/10/13 ساعت: 21:28
ایا شما از این وبلاگ راضی هستید.؟
خاطره ی 1 - تاریخ: 1396/10/13 ساعت: 21:28
من در محل کار پدرم بودم .همان لحضه زلزله امد و من 2 لیتر گریه کردم
خاطره ی 2 - تاریخ: 1396/10/13 ساعت: 21:28
آیا تاحالا روی کاکتوس بزرگ نشسته اید . من که نشستم